نگاهت
پیچکی می شود
می پیچد دور تنم
بازی می کند با دستانم
خشک می شود روی لبانم
و مرا پایبند می کند
به نباید ها . . .
دستانم
در موهایم
گره خورده
و چشمانم
خاطراتِ مبهمی را دنبال می کرد
که دیگر هرگز
دست یافتنی نمی نمود.

هلیا
سرنوشت من شايد سرنوشت سايه اي در غروب خداحافظي باشد | |